رمان آتنا از نویسنده آستاتیرا عزتیان دانلود با لینک مستقیم

رمان باز سایت دانلود رمان ایرانی رمان جدید رمان آتنا از نویسنده آستاتیرا عزتیان دانلود با لینک مستقیم

دانلود رمان آتنا از نویسنده آستاتیرا عزتیان با لینک مستقیم

دانلود رمان آتنا نسخه پی‌دی‌اف، اندروید، آیفون، جاوا

موضوع رمان آتنا: عاشقانه ، کل‌کلی ، اجتماعی ، رئال
نویسنده رمان: آستاتیرا عزتیان
تعداد صفحات رمان: ۱۳۳

رمان آتنا

خلاصه‌ی رمان : آتنا دختر شاد و سرخوشی می باشد که در کنکور شرکت می کند.
او رشته مورد علاقه‌اش را در دانشگاه تهران قبول می شود.
آتنا با یکی از دوستانش از شیراز به شهر تهران نقل مکان می کنند.
پس از نقل مکان هر کدام از آنها درگیر جنجال‌هایی در زندگی خود می شوند و…
قسمتی از متن رمان آتنا
-مامان… مامان… مــامــان!
-ساکت، دختره‌ی جیغ جیغو، چته؟!
-کجایی؟؟؟
-آشپزخانه!
کوله‌ام رو زمین انداختم و رفتم تو آشپزخانه و مامان رو محکم در آغوش گرفتم!
-چطوری عشقه من!؟
-سرآوردی دختر تو؟
-نه فداتشم خبر خوب آوردم!
-چه خبری؟
-قبول شدم!
مامان بدون این که نگاهم کنه همین طور که پیاز پوست می گرفت گفت: قبول حق!

(بیشتر…)

دانلود رمان اشتباه کردم از نویسنده آستاتیرا عزتیان با لینک مستقیم

دانلود رمان اشتباه کردم نسخه پی دی اف، اندروید، آیفون، جاوا

موضوع رمان اشتباه کردم: عاشقانه ، اجتماعی
نویسنده رمان: آستاتیرا عزتیان
تعداد صفحات: ۸۹ صفحه

رمان اشتباه کردم

قسمتی از متن رمان اشتباه کردم
گذشته…
بیا درو باز کن می دونم که خانه ای باز کن این درو!
صداش اذیتم می کرد.
هرچی خودم رو به نشنیدن می زدم ولی نمی شد، آخه کدوم آدم عاقلی ساعت دو نصف شب میاد در خانه مردم!
به زور از کاناپه بلند شدم و داشتم می رفتم سمت در که پامو گذاشتم روی یک چیز، نگاه کردم دیدم یکی از لوازمم بود که دو هفته پیش گمش کرده بودم!
از رو زمین برداشتم و به سمت در رفتم.
هم چنان داشت زنگ می زد و چرت و پرت می گفت!

(بیشتر…)

دانلود رمان کور رنگی از نویسنده آستاتیرا عزتیان با لینک مستقیم

دانلود رمان کور رنگی نسخه پی دی اف، اندروید، آیفون، جاوا

موضوع رمان کور رنگی: عاشقانه ، اجتماعی
نویسنده رمان: آستاتیرا عزتیان
تعداد صفحات: ۱۵۲ صفحه

رمان کور رنگی

قسمتی از متن رمان کور رنگی
ظرف یکبار مصرف نودل رو انداختم در سطل زباله، با دستمال خیلی آرام اطراف دهانم رو پاک کردم و از جایی که نشسته بودم بلند شدم!
از اتاق بیرون اومدم و بی توجه به منشی وارد آبدارخانه شدم.
لیوان بزرگ سرامیکی سفید مشکیم رو برداشتم و پودر کاپوچینو رو داخلش ریختم، عطر کاپوچینو باعث شد چشم هامو ببندم و نفس عمیقی بکشم!
وارد اتاق شدم و روی صندلی راحتیم رو به روی پنجره ی بزرگ اتاقم نشستم و به شهر دود گرفته خیره شدم…
صدای در و بعد از مکثی صدای منشی باعث شد چشم هامو محکم ببندم.

(بیشتر…)