رمان الهه ارباب از نویسنده میشا.ب دانلود با لینک مستقیم

رمان باز سایت دانلود رمان ایرانی رمان جدید رمان الهه ارباب از نویسنده میشا.ب دانلود با لینک مستقیم

دانلود رمان الهه ارباب به قلم میشا.ب با لینک مستقیم

دانلود رمان الهه ارباب نسخه کامل پی‌دی‌اف، اندروید، آیفون، جاوا

موضوع رمان الهه ارباب: عاشقانه، اربابی، اجباری، غم‌انگیز
نویسنده رمان: میشا.ب
تعداد صفحات: ۱۱۰

رمان الهه ارباب

خلاصه‌‌ی رمان : “الهه” یک دختره شاد هست، او وارد یک روستا می شود که ارباب آن روستا پسرعمویش است و…
من، منم… مهم نیست اگه تو از من خوشت نمی آید، تو عادت کردی به چیزهای یکنواخت، تفاوت من برایت قابل درک نیست…
من یک دخترم با چشم های قهوه ای و یک چهره عادی…

(بیشتر…)

دانلود رمان برای خوب بودن حالم از نویسنده رهایش با لینک مستقیم

دانلود رمان برای خوب بودن حالم با فرمت پی‌دی‌اف، نسخه اندروید، نسخه آیفون، جاوا

موضوع رمان: عاشقانه
نویسنده رمان: رهایش
تعداد صفحات رمان: ۲۵۸

رمان برای خوب بودن حالم

خلاصه‌ رمان : زندگى انسان ها ها، انسان هایی که سرگرم روزمرگی هاشون هستند…
ساده از کنار یکدیگر می گذرند…
روز را به شب و شب را به روز می رسانند…
ولى، یک جا و در یک نقطه زندگی ها به یکدیگر گره می خورد و امروزو فرداها با هم عجین می شود.
براى خوب شدن حالشان، براى خوب شدن حالمان قدم می گذاریم تو مسیر سرنوشت، می سازیم با هم عاشقانه هایی را که شاید رویای خیلی از ما انسان ها باشد…
قسمتی از متن رمان برای خوب بودن حالم
فصل اول: آبی تند تیره
زنگ رو زدم و منتظر موندم.
سرما اونقدری زیاد بود و باد اونقدر شدید که دلت نمی خواست اصلاً از خونه بیای بیرون…

(بیشتر…)

دانلود رمان پلاک پنهان به قلم فاطمه امیری با لینک مستقیم

دانلود رمان پلاک پنهان با فرمت پی‌دی‌اف، نسخه اندروید، نسخه آیفون، جاوا

موضوع رمان پلاک پنهان: مذهبی ، اجتماعی
نویسنده رمان: فاطمه امیری
تعداد صفحات رمان: ۵۱۵

رمان پلاک پنهان

خلاصه‌ رمان : داستان رمان درباره دختری مهربان به نام سمانه است.
او در عرصه‌ های فرهنگی و اجتماعی دانشگاه فعالیت می کند که به دلیل رابطه‌ فامیلی با یکی از مردهای خانواده، هدف انتقام یک گروه خلافکار می شود.
این موضوع سبب می شود که در انتخابات، اتفاقی دور از انتظار برایش اتفاق بی افتد…
قسمتی از متن رمان پلاک پنهان
– سمانه بدو دیگه…
سمانه در حالی که کتاب هایش را در کیفش می گذاشت، سر بلند کرد و چشم غره ای به صغری رفت:
– صغری یکم صبر کن، می بینی که دارم وسایلم رو جمع می کنم…
– به جان خودم گرسنمه، بریم دیگه، تا برسیم خانه عزیز طول می کشه…

(بیشتر…)